|
«اتانازي یعنی مرگ از روي شفقت»
|
این وبلاگ تعطیل شده
و
هرگز آپدیت نخواهد شد...
وسیع باش و تنها...
هوا خیلی سرد است
مثل آدمی می ماند که احساسی ندارد
مثل خانه ای که بچه ای در آن نیست
مثل اتاقی که ، در آن همدمی نباشد
مثل بستنی ، مثل یخ ، یخچال ، سردخانه ، مرگ و ..
یک عده از میمون ها هستند که در هوای سرد ، دور هم جمع می شوند و می چسبند به هم
پیر تر ها و سران قوم آن وسط ، جوان تر ها دور و بر
حداقل میمون ها اینقدر فهمیده هستند
آدم ها بالعکس ، هر چه از درون سردتر می شوند از بقیه بیشتر فاصله می گیرند
بیرونشان هم که سرد می شود ، خودشان را بیشتر در خود مخفی می کنند
وقتی هم که هم بیرون و هم درونشان سرد شد ، بقیه ، می پیچندش درون دستمال
می گذارندش توی دل زمین
مال بد ، بیخ ریش صاحبش .
...
دوستی دارم که چای را سرد می خورد
من چای را داغ دوست دارم
مزه چای به داغی اش است
اصلاً خیلی چیزها مزه اش به داغی آن است
مثل لبو ، سوپ ، حمام ، نان سنگک
مثل عشق
از چای رسیدم به عشق !
خدا آخر و عاقبت ما را بخیر کند
...
یاد دوستانی افتادم که دیگر نیستند و از آنها خاطره ای بیش نمانده
روزگار را چه می بینی ... شاید یکی از همین روزها
از من هم به جز نامی و خاطره ای و لینکی ، چیزی نماند
...
عشق نور است
عقل ذره بین
من از این می ترسم که عشقم
تنت را بسوزاند
وقتی مدام به تو فکر می کنم ...
توی فیلم دیدم ، طرف ، دلتنگ که می شد خیلی
سرش را می کوبید به دیوار
یکبار و دو بار و چند بار
دلم تنگ شده بود
سرم را یکبار کوبیدم به دیوار
آخ
درد داشت
دلتنگی از یادم رفت
منتها
سردرد عمیقی جایش را گرفت
به همین آسانی .
دوستم می گوید :
- اینقدر بی خوابی نکش مرد , عمرت کوتاه میشه ها
دوستم نمی داند ، خودش که شبها را تمام می خوابد
دو برابر من هم اگر عمر کند
بیداری شبهای من را که حساب کنی
با هم برابر میشویم
تازه ،
او روزهای پیری را تجربه می کند و من
... بگذریم
اخم به صورت من نمی آید
صدایم بلند نمی شود
شاید به همین خاطر است که
خودم ، از خودم
اصلاً حساب نمی برم .
دلم شبیه آکواریوم شده است
صدای قلپ قلپ حباب از درونش به گوش می رسد
کف اش سنگریزه های صیقل خورده رنگی دارد و
چند دانه حلزون خواب آلود
یک دانه ماهی سیاه گنده هم با دهان گشادش
دارد سعی می کند لایه های عشق های قدیمی را از جداره های شیشه ای بمکد
بخاری های آکواریوم گاهی کار میکند و گاهی هم ... انگار نه انگار
آکواریوم من ، جان می دهد برای شکستن .
جان می دهد برای تکه تکه شدن ...
یادم می آید بچه که بودم
بابا هر روز یک اسکناس ده تومانی می داد برای قلکم
قلکم سفالی بود و بزرگ
اسکناس را تا می کردم و طوری توی قلک می انداختم که کمی از اسکناس بیرون بماند
بابا که می رفت سرکار
با یک تکه سیم ، اسکناس را ( با کلی احساس گناه ) از قلک می کشیم بیرون
ذوق زده می رفتم سر کوچه و از آقای مینایی خدا بیامرز ( بقالی سر محل ) همه اش را آدامس خروس نشان و
لواشک و یخمک و شکلات تپل می خریدم
تا شب ، لپم پر بود از ترکیب آدامس و شکلات
آخر ماه ،
وقتی بابا ، با حس و حال پدری اش گفت :
- خب ، قلکتو بیار ببینم چقدر پول جمع کردی بابا ...
خجالت زده قلک را می دادم به دستش
او هم با چکش می زد روی قلک ... تق
و بعد چشمان من بود که از تعجب گرد میشد
و لبخند بابا بود که می نشست روی لبانش
توی قلک ، پر بود از اسکناس صدتومنی !
و چقدر خوب است که آدم ...
هیچی
بماند تا بعد .